عشق مامان و باباش

تولد مامان شهرزاد

سلام عزیزم امروز 7 اردی بهشت 93 اولین تولدیه که تو هم توش حضور داری ینی اولین تولد مادر بودنمه عزیزم امروز خیلی روز خوبی بود اما میخوام اعتراف کنم امسال روز تولدم مثل سالهای پیش برام پر رنگ و خاص نبود انگار منتظرم تا تو به دنیا بیای و روز تولد تو برام بزررگ و خاص بشه امروز یکی از اولین شانه های مادر بودن و به چشم خودم دیدم که خودم برای خودم اینقدر دیگه مهم نیستم چون قراره یکی به دنیا بیاد که دیگه قلبم در سینه ی اون بتپه دیگه دارم این قلبو از سینم جدا میکنم و خارج از بدنم به تپش در بیاد عزیزم اما امروز میدونم برای بابا وحیدت خیلی خاص بود چون میدونم که چقدر عاشقمه و عاشقه مادره دخترشه ینی مادری که نارینا رو به دنیا میخواد ...
7 ارديبهشت 1393

اولین تکونای نارینا

سلام ماماااااااانی  دخمله گلم  اومدم تا بهت بگم که وقتی وارد هفته ی 20 بارداری شدم ینی 25 فروردین  شما تو دلم یه چیزایی از خودت نشون دادی که حرکاته کوچیکو مختصر و از هفته 21 به بعد دیگه  شروع کردی به ابراز حضوووووورت و رورز به روز و هفته به هفته این تکونا و لگد های شما داره بیشتر و بیشتر میشه الهیییی قربونت بشم که داری به من طعمه مادر شدن رو بیشتر میچشونی روز به روز من و بابا وحید داریم بیشتر بهت وابسته میشیم  الان سرگرمیه مامانی شده که دراز بکشم و دستمو بزارم روی شکمم و تو هی به دستم لگد بزنی و من ذووووق کنم همین الانم که دارم این پست رو میزارم تو داری هی شیطونی میکنی و توجه مامان ی رو به خودت ...
25 فروردين 1393

تو دخملی یا پسر؟؟؟

عزیزم به گفته ی سونو گرافی 14 هفته و 6 روز از بارداریه من میگذره و ما دل تو دلمون نیست تا بفهمیم تو دخملی یا پسملی؟ رفتیم پیش دکتر گفت الان معلوم نیست زوده برو هفته ی 18 بیا منم چون خیلی باهوشم فهمیدم اینقدر خانوم دکترت سرش شلوغه وقت نداره تا دنبالت بگرده و پیدات کنه اومدیم کرج و رفتم پیش اقای دکتر خدا رحمی که خیلیییی مهربونه عزیزم اونجا برای اولین بار بود که بابایی هم با من اومد اتاق سونو گرافی و وقتی دکتر داشت سونو میکرد بابایی چشمش به مانیتور بود و من چشمم به بابایی باورت نمیشه که چطورررررر با عشق و لذت داشت نگات میکرد وقتی که دست و پا میزدی چشماش داشت از شادی بررق میزد و لباش کلیییییی خندون بود و شاد من ه...
12 اسفند 1392

اولین لباست

سلام نی نی خوبی؟؟ عزیزم تو قبل از این که بیای ینی دو سال قبل از اومدنت تو دله مامان  من و بابا وحید تو اولین سالگرد ازدواجمون رفته بودیم مشهد  که همونجا نیت کردیم و برات  یه لباس نوزادیه قشنگ گرفتیم         عزیزم وقتی هم فهمیدم مامان شدم رفتم پاساژ مهستان و برات  این لباس و گرفتم و جوراب کوچولوووت که وقتی بابا وحید دید عاشششق جورابه کوچولوت شد  و زود گرفتتش و بوسش کرد    و این کلاه و شالگردنه خیلیییییییییییییی خوشگلو هم خاله مونا  و سینا همسایه پایینیمون و دوست خوبم زحمتشو کشیدنو تا فهمیییدن شما تشریف اوردی تو دله مامان برات بافتن..... ...
5 اسفند 1392
1